تبليغاتX
خاطرات


خاطرات

اونی که مدعی بود عاشقته


تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت


بی خبر رفت و


تو این بی راهه ها


رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت

من و هر ثانیه و جنون تو


واسه من همین خیالتم بسه


بذار جاده ها اشتباه برن


ما که دستمون به هم نمی رسه

با حریر پیله های کاغذی


واسه من جاده رو ابریشم نکن


من به پروانه شدن نمی رسم


حرمت فاصله مونو کم نکن

آه دلو سوزوندی


آه چرا نموندی

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:5 توسط هلمن| |

... و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ،

گنجشك هیچ نگفت

و خدا لب به سخن گشود

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ."

...گنجشك گفت

 " لانه كوچكی داشتم ،

 آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .

 تو همان را هم از من گرفتی .

این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم

 كجای دنیا را گرفته بود ؟"...

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

 

....سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .


خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی .

 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 آنگاه تو از كمین مار پر گشودی".... .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.


خدا گفت

" و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی."


...اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ....

 های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

 

قرآن کریم:

 

چه بسا چيزی را خوش نداشته باشيد، حال آنکه خير شما در آن است؛ ويا چيزی را

 

دوست داشته باشيد،حال آنکه شر شما درآن است. و خدا می داند،و شما نمی دانيد.

 

سوره ی بقره،آیه ۲۱۶

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:38 توسط هلمن| |

كاش بودي

 

 تا دلم تنها نبود...

 

تا اسير غصه فردا نبود.....

 

كاش بودي تا فقط باور كني...

 

بي تو هرگز زندگي زيبا نبود .

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط هلمن| |

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

 

 

 برف سنگینی نشست درختی زیبا شد درختی شکست

 

 

زندگی مانند خیاری است که آخرش تلخ است

 

 

خوشبختي يگانه چيزي ست که ميتوان آنرا به ديگري هديه کرد بدون آنکه آنرا داشت . . .

 

 

محبت مثل يه سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلبت ديگه نميشه درش آورد اگر هم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:2 توسط هلمن| |

نگاهت بيانگر راز دلت نبود ! کاش اينچنين بود. نمي دانم رفتنت را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟ صداقتم ؟ شايد هم صميميتم ؟بگو تا بدانم ! من که تو را بارها و بارها از آن خود دانستم ، حال چگونه باور کنم که مرا براي هميشه تا ابد و قيامت ترک کرده اي !
.
.
.

چگونه باور کنم ؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:0 توسط هلمن|

اي ستاه ها :
ما سلاممان بهانه است  عشقمان دروغ جاودانه است!
در زمين زبان حق بريده اند :حق زبان تازيانه است!
وآنکه با تو درد دل مي کند هاي هاي گريه هاي شبانه است

اي ستاه ها :
اي که پيش ديده مني باورت نمي شود که در زمين هر کجا به هر که مي رسي
خنجري ميان مشت خود نهفته است پشت هر شکوفه تبسمي خار جانگزايِ حيله اي شکفته است
آنکه با تو مي زند صلاي مهر جز به فکر غارت دل تو نيست

اي ستاره ها:
که از جهان دور چشمتان به چشم بي فروغ ماست نامي از زمين و بشر شنيده ايد ؟
در ميان آبي زلال آسمان موج وخون و آتشي نديده ايد؟ اين غبار محنتي که در دل فضاست 
اين ديار وحشي که در فضا رهاست اين سزاي ظلمي که آشيان ماست ، در÷ي تباهي شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست  از سفينهاي که مي رود به ماه
از مسافري که مي رسد ز گرد راه از زمين حذر کنيد
پاي اين بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سياست

اي ستاره ها:
باورت نمي شود در ميان باغ بي ترانه زمين ساقه هاي سبز آشتي شکسته است
لاله هاي سرخ دوستي فسرده است
غنچه هاي نو رس اميد لب به خنده وا نکرده  مرده است
پرچم بلند سرو راستي سر به خاک سپرده است
سرخي و کبودي افق قلب مردم به خاک و خون تپيده است
دود وآتش به آسمان رسيده است

اي ستاره ها:
باورت نمي شود آن سپيده دم که با صفا و ناز که
در فضاي بي کرانه مي دميد ديگر از زمين رميده است
اين سپيده ها سپيده نيست رنگ چهره زمين پريده است
ابرهاي روشني که چون حرير بستر عروس ماه بود
پهنه هاي داغ کهنه است

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:4 توسط هلمن| |

و این چنین است که سالهاست میگذرد

و من هنوز تنهای تنهایم

تنهایی من از جنس خاکستر ققنوس است

و چه سنگدل است باد

چرا که آن را از من گرفته است

بادی که مرا به وسعت جهان پهن ساخت...

و طوفانی که مرا نابود کرد

و شکستم به ناهنگام در اوج جوانی....

وچه خیال های پوچی که از من رسوا شد

و چه خوب شد

چرا که من هر آنچه را

 به ظاهر داشتم,دیدم

آری من دیدم

که هیچ ندارم و چه نداشتن های زیبایی

وجود من تهی است ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 20:28 توسط هلمن| |

 آنان که به من بدي کردند مرا هوشيار کردند.

 آنان که از من انتقاد کردند

 به من راه و رسم زندگي آموختند.

آنان که به من بي اعتنايي کردند

به من صبر و تحمل آموختند.

آنان که به من خوبي کردند

 به من مهر و وفا و دوستي آموختند.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:25 توسط هلمن| |

آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

دست خطی که تو را عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

فکر کن درد تو ارزشمند است

 

فکر کن گریه چه زیباست بخند

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:15 توسط هلمن| |

 اگر همه مردم مسيري را انتخاب كنند و در آن گام نهند ،

من به راه كسي كه تنها خدا را خالصانه مي پرستد

 خواهم رفت .

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:41 توسط هلمن| |

 تا كه بوديم نبوديم كسي

 

 كشت ما را غم بي هم نفسي

 

 تا كه مرديم همه يار شدند

 

 حفته ايم و همه بيدار شدند

 

 قدر آينه را بدانيم چو هست

 

نه در آن وقت كه خود اقبال شكست

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:19 توسط هلمن| |

به هنگام فتنه چو اشتر بچه مي‏باش

 كه نه پشتي براي سواري دادن، و نه پستاني براي دوشيدن دارد

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:4 توسط هلمن| |


Design By : Night Skin