تبليغاتX
خاطرات




سبک بالان خرامیدند و رفتند         

  

  مرا بیچاره نامیدند و رفتند

سواران از سر نعشم گذشتند      

 

         فغان ها کردم اما بر نگشتند

 

اسیر و زخمی و بی دست و پا من  

 

     رفیقان این چه سودا با من

 

 

سواران لحضه ای تمکین نکردند   

 

     ترحم بر من مسکین نکردند

 

رفیقان رسم همدردی کجا رفت     

 

     جوانمرادان جوانمردی کجا رفت

 

مرا این پشت مگذارید بی پا      

 

         گناهم چیست پایم بود در خواب

 

اگر دیر آمدم مجروح بودم        

 

        اسیر قبض و دست روح بودم 

 

در باغ شهادت را نبندید          

 

     به ما بیچارگان زان سو نخندید

 

رفیقانم دعا کردند و رفتند      

 

     مرا زخمی رها کردند و رفتند

 

رها کردند در زندان بمانم          

 

     دعا کردم سرگردان بمانم

 

شهادت نردبان آسمان بود         

 

     شهادت آسمان را نردبان بود

 

چرا برداشتند این نردبان را           

 

     چرا بستند راه آسمان را

 

مرا پایی به دست نردبان بود          

 

   مرا دستی ز بام اسمان بود

 

شهید تو بالا رفته ای من در زمینم   

 

   رادر رو سیاهم شرمگینم

 

مرا اسب سفیدی بود روزی           

 

    شهادت را امیدی بود روزی

 

در این اطراف دوش ای دل تو بودی    

 

   نگهبان دیشب ای غافل تو بودی

 

بگو اسب  سپیدم را که دزدید

 

امیدم را امیدم را که دزدید      

 

     مرا اسب چموشی بود روزی

 

شهادت می فروشی بود روزی   

 

     شبی چون باد بر یالش خزیدم

 

زسوی خانه ی ساقی دویدم             

 

  چهل شب راه را بی وقفه راندم

 

چهل تفسیر ساقی نامه خاندم         

 

     ببین ای دل چقدر این قصر زیباست

 

گمانم خانه ی ساقی همان جاست    

 

    دلم تا دست بر دامان در زد

 

دودستی سنگ شیون را به سر زد   

 

    امیدم مشت نا امیدی به در کوفت

 

نگاهم به در میخ قدر کوفت             

 

  چه دردست این که در فصل اقاقی

 

به روی تشنگان در بسته ساقی    

 

      بر این در وای من قفلی لجوج است

 

بجوش ای اشک هنگام خروج است  

 

   در می خانه را گیرم که بستند

 

کلیدش را چرا یارب شکستند       

 

       کردم در زندان بمانم

 

دعا کردند سر گردان بمانم        

 

     من آخر طاقت ماندن ندارم

 

خدایا تاب جان کندن ندارم             

  

  دلم تا چند یارب خسته باشد

 

در لطف تو تا کی بسته باشد    

 

     بیا باز امشب ای دل در بکوبیم

 

بیا این بار محکم تر بکوبیم            

 

      مکوب ای دل به تلخی دست بر دست

 

در این قصر بلور آخر کسی هست    

 بکوب ای دل که این جا قصر نور است

    بکوب ای دل مرا شرم حضور است

بکوب ای دل که غفار است یارم         

       من از کوبیدن در شرم دارم

بکوب ای دل که معبودم کریم است         

      مرا از در زدن هر چند بیم است

بکوا ای دل که جای شک و ظن نیست       

       مرا هر چند روی در زدن نیست

کریمان گرچه ستار العیوبند                        

          گدایانی که محبوبند خوبند

بکوب ای دل مشو نومید از این در               

          بکوب ای دل هزاران بار دیگر

دلا پیش آی داغت را ببویم                           

     به گوشت قصه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر از حفره ناز                       

     به رویت می گشایم سفره باز

نمی دانم بگویم یا نگویم                            

    دلا بگذار تا حالا نگویم

ببخش ای خوب امشب ناتوانم               

   خطا در رفته از دست زبانم

لطیفا رحمت آور من ضعیفم            

     قوی تر از من است امشب حریفم

شبی ترک محبت گفته بودم            

       میان دره ی شب خفته بودم

نی ام از ناله شیرین تهی بود          

      سرم بر خاک طاقت سر نمی سود

زبانم حرف با حرفی نمی زد                     

     سکوتم ظرف با ظرفی نمی زد

نگاهم خال در جایی نمی کوفت               

   به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت

دلم در سینه قفلی بود محکم                

      کلیدش بود در دریاچه غم

امیدم گرد امیدی نمی گشت                       

     شبم دنبال خورشیدی نمی گشت

حبیبم قاصدی از پی فرستاد                       

     پیامی با بلور ی می فرستاد

که می دانم تو را شرم حضور است            

      مشو نومید اینجا قصر نور است

الا   ای  عاشق  اندو هگینم                        

    نمی خواهم تو را غمگین ببینم

اگر آه تو از جنس نیاز است                         

   در باغ شهادت باز باز است

نمی دانم که در سر این چه سوداست         

  همین اندازه می دانم که زیباست

خداوندا چه درد است این چه درد است         

      که خارای دلم را آب کرده است

مرا ای دوست شرم بندگی کشت     

  چه لطف است این مرا شرمندگی کشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:46  توسط هلمن  | 



 

bofmens

برای بودن تنها ردپایی کافی است

 

برای رفتن عکسی از غباری کافی است

 

رفتن زیر چتر تنهایی

 

برای رسیدن باید آرام گام برداشت ...

 

هنوزصدای خش خش برگان را میشنوم

 

هنوز صدای هوهوی باد را در سرما میشنوم

 

بر میگردم جای پای خود را میبینم

 

در جای پایم عکس آبی بود..

 

که برگ زردی در آب آرام لغزید و افتاد

 

برگ افتاد و رنگ آب زرد شد 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:12  توسط هلمن  | 



  


ترانه سرا : افشين يداللهي

آهنگساز : فردين خلعتبري

تنظيم کننده : فردين خلعتبري

خواننده : عليرضا قرباني


وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:7  توسط هلمن  | 



باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای

رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در

 اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در

تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها

را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

 

 

 

خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

 

 

 

 

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 12:13  توسط هلمن  | 



عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد .

 زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند .

 دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد .

 اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد .

 زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند ...

 

یعنی: عاشقی شیوه مردان بلا کش باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 12:8  توسط هلمن  | 



زمان! به من آموخت كه:

 دست دادن معني رفاقت نيست....

 بوسيدن قول ماندن نيست.....

و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:22  توسط هلمن  | 



براي آنکه به راه خود ايمان داشته باشيم،

 

لازم نيست که ثابت کنيم راه ديگران اشتباه است.

 

 آنکس که چنين مي کند به گامهاي خود ايمان ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:20  توسط هلمن  | 



 چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد

 هيچكس نپرسيد كجايي؟

حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!!

ياد حرف ... افتادم كه يک بار بهم گفته بود ...

به سايه ها دل نبند!...... راست گفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:18  توسط هلمن  | 



 
 
 
 
 
امام سجاد(ع) در سخنى كوتاه بلنداى عظمت مقام عمویش ابوالفضل(ع) را چنین بیان مى‏كند:

خداوند عمویم عباس بن‏ على را رحمت كند; به تحقیق كه ایثار و جانبازى كرد; جنگ ‏نمایانى كرد و خود را فداى برادرش ساخت تا دستانش قطع شد. خداوند در برابر این فداكارى - به سان عمویش جعفر طیار - دو بال به او عنایت كرد تا به یارى آنها همراه فرشتگان در بهشت پرواز كند. همانا عباس نزد خداوند تبارك و تعالى مقامى دارد كه تمامى شهیدان، در روز قیامت، بر او غبطه مى‏خورند و رسیدن به آن مقام را آرزو مى‏كنند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:51  توسط هلمن  | 



مراقب افکارت باش ،چون افکارت ،

گفتارت را می سازد.

 مراقب گفتارت باش ،چون گفتارت،

اعمالت را می سازد.

 مراقب اعمالت باش،چون اعمالت،

عادت هايت را می سازد.

مراقب عادت هايت باش،چون عادت هايت،

شخصيتت را می سازد.

مراقب شخصيتت باش ،چون شخصيتت،

سرنوشتت را می سازد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:15  توسط هلمن  | 



 

سلام بر حسین آن بزرگ انقلابگر تاریخ بشریت

   و سلام بر ابالفضل العباس بزرگ پرچم دار حق و حقیقت

       آن بزرگ پاسداری که هرگز دست از دفاع از حق نکشید

           و سلام بر زینب کبری که به حقیقت بزرگ است و بی انتها

               آن شیرزنی که مردانه ایستاد و زبان گویا و گلوی فریادگر حق بود

                   

 

و سلام بر تمامی اصحاب و یاران باوفای حسین

که آفرینندگان بزرگترین انقلاب بیدارگر تاریخ بشریت در کربلا بودند.

ای حسین در این شب عاشورا و در این آخرین لحظات با تو حرفها دارم. سینه ای دارم لبریز از حرف و درد و آه . . . اما چه کنم؟ از کدام بگویم؟

از عشق به تو، از سرافکندگی خود، از عاشورای 1400 سال پیش در کربلا و مردم کوفه یا از عاشورای امروز و هر روز در صحنه زندگی و مردم کوفی صفت امروز . . .

 

ای حسین

امروز هم عاشوراست، امروز هم صدای حق و حقیقت را در گلوی حسینیان خفه می کنند.

 

ای حسین

هنوز هم صحنه کربلا ادامه دارد

هنوز هم به اسم اسلام بر اسلام شمشیر می کشند

هنوز هم حسینیان را خارجی می خوانند

هنوز هم آگاهی از مردم می گیرند تا حق و حقیقت را قربانی کنند

هنوز هم مردم قربانی نا آگاهی خودند

هنوز هم یزیدیان میمون بازانی هستند که بر اریکه حکومت اسلامی تکیه زده اند

 

اما نه . . .

حسین جان! این کربلا بارها و بارها کربلاتر از 1400 سال پیش است

چرا که یزیدیان امروز داعیه داران طرفداری و خونخواهی حسین اند

چرا که آن روز تنها مردم کوفه کوفی صفت بودند و امروز چه بسیارند کوفی صفتان

چرا که آنها حداقل پس از کربلا فهمیدند که چگونه حقیقت را سلاخی کرده اند و ما در جهل مرکبیم.

 

ای حسین

نمی دانم در کربلای آن روز هم همین قدر تشخیص حقیقت سخت بود یا خیر؟

 

می ترسم . . .

می ترسم از روزی که چشم باز کنم و صحنه کربلا گذشته و ما در جبهه یزید در مقابل حسین بوده باشیم.

می ترسم از روزی که خود را سلاخ حقیقت بیابم

می ترسم از روزی که در خنده های پیروزمندانه یزیدیان شریک باشم

می ترسم از روزی که در قهقهه های مستانه دنیا غرق شوم و حق را نبینم و یا ببینم و از آن دفاع نکنم.

و این همه ترس سراسر وجود مرا اشغال کرده آنچنان که تا مغز استخوان می لرزم.

پس به امید تو که تنها یار و یاوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:53  توسط هلمن  | 



نمیدانم چرا غمها نمیدانند که من سلطان غمهایم ...

 بیا ای مرگ با من باش که

 

 من تنهای تنهایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:18  توسط هلمن  | 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:15  توسط هلمن  | 



: کاش بودي ...تا دلم تنها نبود...

تا اسير غصه ي فردا نبود...

کاش بودي تا براي قلب من ...

زندگي اين گونه بي معنا نبود...

 کاش بودي تا لبان سرد من...

 بي خبر از موج و از دريا نبود...

کاش بودي تا فقط باور کني ...

بعد تو اين زندگي زيبا نبود...

كاش بودي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:50  توسط هلمن  | 



چرا همش من....!!!

 

من بناي عقل را در هم كوبيدم بادرسهايي از عشق.

 من شادي هايم را معامله كردم با ذرهاي از اندوه لاله.

من آسمان را به عرش كشيدم وكوير را با خنده پر كردم.

 من گلو را به خنجر

 و ساقه هاي گندم را به نوازش داس معتاد كردم.

به كوير آموختم كه زخمهايش رابا نمك مرهم كند.

من براي تنهايي عشق شقايق دشت دور به وحشت افتادم

وخدا را از ايمان خويش ترساندم.

 آري من آن گلبرگ مغرورم

 كه ميميرم ز بي آبي

 ولي با منت وخواري پي شبنم نمي گردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:21  توسط هلمن  | 



عشــق بـازي کار هر شيـاد نيـسـت

 

ايـن شکــار دام هر صيــاد نيــست

 

  عــاشـقي را قـابــلـيـت لازم اســــت

 

 طـالب حـق را حـقيقـت لازم اسـت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:16  توسط هلمن  |