خاطرات
2) اگر خواهان سعادت وشادي يک روزه هستيد ، به پيک نيک برويد. 3) اگر خواهان شادي وسعادت يک هفته اي هستيد ، به مسافرت برويد. 4) اگر خواهان شادي وسعادت چند ماهه هستيد ، ازدواج کنيد. 5) اگر خواهان شادي وسعادت يک ساله هستيد، ثروتي به ارث ببريد. 6) اگر خواهان شادي وسعادت براي همه عمر هستيد ، از کاري که مي کنيد و از آنچه که داريد لذت ببريد پشت شیشه برف میبارد فروغ فرخزاد شعر فروغ فرخزاد ماههای دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت مهرها را از قفس پرواز خواهم داد چشم ها را باز خواهم کرد خواب ها را در حقیقت ، روح خواهم داد دیده ها را از پس ظلمت بسوی ماه خواهم خواند نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت گوش ها را باز خواهم کرد و آفتاب دیگری در آسمان لحظه ها خواهم کاشت . . . اثر ماندگار و جاودان خسرو گلسرخی هر چه باشي نازنين ايام خارت مي کند هر چه باشي شير دل دنيا شکارت مي کند هر چه باشي با لب خندان ميان ديگران عاقبت دست طبيعت اشکبارت مي کند پشتي كه بي پناست ، دستي كه بسته است ، پايي كه خسته است ، دل را كه عاشق است ، حرفي كه صادق است ، شعري كه بي بهاست ، شرمي كه آشناست دارايي من است ، ... ارزانی شماست غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ .
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
| Design By : Night Skin |


