تبليغاتX
خاطرات


خاطرات

و لا تنكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا نامه

بنده ديگرى مباش ، كه خدا،تو را آزاده آفريده است .

شرح : خداوند، انسان را به صورتموجودى آزاد،و داراى شخصيت وعزت نفس آفريده شده است . و به او عقل و شعور، و نيروى درك و دريافت ، و قدرت اراده بخشيده است ، تا انديشه خود را به كاراندازد، از نيروى بدنى خود استفاده كند، و باقدرت فكر، و تن دادن به كار و تلاش ، در كمالآزادى و سربلندى ، زندگى شرافتمندانه يى را دنبالكند. در آفرينش خدا، هيچ انسانى از ديگرى برتر و باارزش تر، يا كمتر و بى مقدارتر نيست . بنابر اين ، هيچ انسانى حق نداردكه ديگران را بنده خود سازد، و هيچ انسانهم حق ندارد خود را به صورت بنده ديگران در آورد. زيرا بندگى ، تنها در برابر خداوند متعال شايسته است ، و جز خدا،هيچكس ‍ شايسته آن نيست كه انسانى ، در برابرش، خود را دچار ذلت و زبونى كند و مانند بنده ناتوان و بيمقدارى ظاهر شود.
البته كسى كه عزت داشته باشد، و ارزش انسانى خود را بشناسد، به آزادى گرانقيمتى كه خداوند به او ارزانى داشته ،احترام خواهد گذشت . چنين فردى ، هميشه به نيروىفكر و قدرت كار و تلاش خود متكى خواهد بود، به آنچه در يك زندگى شرافتمندانه نصيبش ميشود قناعت خواهد كرد، و درنتيجه ، همواره سربلند و آزاد خواهد زيست .
اما افراد ذليل و بى شخصيتى هم پيدا مى شوند، كه به خاطر مال دنيا، در برابر ثروتمندان يا صاحبان مقام وقدرت ، به زانو مى افتند، سر تعظيم فرودمى آورد، و بصورت بنده يى ذليل و بى ارزش ظاهر مى شوند، تا شايد از ثروت و مقام آن افراد بهره يى ببرند و بيش از حدلياقت خود، مالو مقامى بدست آورند.
امام عليه السلام ، اينگونه افراد را نكوهش مى كند و به همه مسلمانانهشدار مى دهد كه : مبادا آزادى و ارزش انسانىخود را، كه خداوند به شما ارزانى داشته است ، پايمالكنيد و به طمع مال و مقام ، در برابر انسانى همچون خودتان ، بندگى كنيد، زيرا خداوند، همه انسانها را آزاد و يكسانآفريده است .

امام علی (علیه السلام)

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:44 توسط هلمن| |

زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست

 و دلم بس تنگ است

 بي خيالي سپر هر درد است

باز هم مي خندم

 آن قدر مي خندم که غم از روي رود.

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:6 توسط هلمن| |

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد , زندگی صوت قطاری ست که درخواب پلی می پیچد, زندگی خوردن یک سیب است, زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی رسم خوشایندی ست , زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ , پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود ,زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی بیابان است,زندگی مجذور آینه است, زندگی گل به توان ابدیت, زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست,زندگی ضرب زمین در ضربان در ما , هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره , فکر, هوا , عشق , زمین مال من است.

                    

کاش میشد زندگی را با جوانه های شادی, ترانه های امید و با جویباری از عشق عاشقانه دید و پرواز پرنده را احساس کرد و با آن شمیم جوانی را بوئید.

زندگی گذشتنی ست , چهره ها شکستنی ست این فقط محبت است که همیشه ماندنی ست.

زندگی تجدید خاطره هاست و خاطره ها تجدید زندگی.

زندگی فرسایش عمر جوانی ست.

زندگی جامه ی محبت است پس محبت کن تا جانت لبریز از محبت شود.

شما هم نظرتون رو بگین

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:11 توسط هلمن| |

زندگی دفتری از خاطره هاست ،

 یکنفر در دل شب ...

یکنفر در دل خاک ...

یکنفر همدم خوشبختی هاست ...

 یکنفر همسفر سختی ها.

 چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد.

 ماهمه همسفریم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:52 توسط هلمن| |

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .

او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد

و گفت: مواظب خودت باش

کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه

 من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

 کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:25 توسط هلمن| |

 

   

مرگ

لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:58 توسط هلمن| |


Design By : Night Skin