تبليغاتX
خاطرات


خاطرات

وقتی تو رفتی ساقه های خاطراتم به تو شکسته شد

وقتی تو رفتی پنجره های قلبم رو به ماتم گشوده شد

وقتی تو رفتی زندگی هم رفت

وقتی زندگی رفت خاطره ها هم به دنبال تو رفتند

و اما اکنون که نيستی

با چه کسی از دلتنگی ام بگويم

با چه کسی از غربت ، غريب جاده ها را طی کنم

اکنون در گوش چه کسی پيوندهای جاويد را زمزمه کنم

ای خوب

همزاد هميشگی گل های بهاری

وقتی تو رفتی شدم برگ آويخته به درخت خزان عمر

بيا و نسيم آسا گذری کن تا به جنبش در آيد تن فرسوده من....

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:45 توسط هلمن| |

گفتی اسمت چیست؟ .....گفتم گناه

گفتی جرمت چیست؟ ......گفتم نگاه

گفتی شغلت چیست؟..... ..گفتم عاشقی

 گفتی از چه می نالی؟..... گفتم از رسوایی

 گفتی مشکلت چیست؟ ........گفتم تنهایی

گفتی اندوه ات چیست؟ .....گفتم عشق و محبت

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:41 توسط هلمن| |

عکس: اعظم جوشایی

برای ما هم گریه کنید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:22 توسط هلمن| |

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:15 توسط هلمن| |

شیفته ی راه رفتن زیر بارانم بدون چتر . شبها بی خوابم وروزها بی تاب .

محکومم به زنده ماندن نه زندگی ، دلباخته ي غروب دريا وطلوع رويايم .

ذهن آشفته ام پراز خاطرات است ، خوب وبد .وشمالي ترين نقطه دلم

               ازآن كسي است كه هنوز به من بي اعتماد است .

مثل كوه هايي كه به هم نمي رسند ترسم ازنرسيدن است...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:13 توسط هلمن| |

آبي تر از آنيم که بی رنگ بميريم
از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم
تقصير کسی نيست که اين گونه غريبيم
شايد خدا خواست که دلتنگ بميريم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:8 توسط هلمن| |

شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد  خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:7 توسط هلمن| |

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید
چه بسیار که با اشک های شما پر می شود .
و آیا جز این چه می تواند بود ؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود ,جای
شادی در وجود شما بیشتر می شود .
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان
 نیست که در کوره کوزه گر سوخته است ؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد ,همان
چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند ؟
هرگاه شادی می کنید به پرفای دل خود بنگرید
تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست .
و نیز هرگاه اندوه ناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید
به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه
شادی شما بود .
پاره ای از شما می گویید (( شادی برتر از اندوه
است )) و پاره ای می گویید (( نه ,اندوه برتر است ))
اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند .
این دو با هم می آیند و هرگاه که شما با یکی
از آنها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید
که آن دیگری در بستر شما خفته است .

به راستی شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی
خود آویخته اید .
فقط آنگاه که خزانه دار شما را بر می دارد تا زر و
سیم خود را اندازه بگیرد شادی و اندوه شما ناگزیر
زیر و زبر می شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:58 توسط هلمن| |

کاش بدونم از کدوم جاده میای تا بشینم سر رات به انتظار

 

دوتا دستامو واست دروازه کنم روی شونه ات نفسی تازه کنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:18 توسط هلمن| |

«برنج سرد را مي‌توان خورد،

 چاي سرد را مي‌توان نوشيد،

 اما نگاه سرد را نمي‌توان تحمل کرد .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 10:24 توسط هلمن| |


Design By : Night Skin