تبليغاتX
خاطرات


خاطرات

 

قطره بارانم قطره بارانم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:58 توسط هلمن| |

چون دری بسته شد

راهی گشوده شد

و چون

              راهی گشوده شد

دری بسته شد

و در این قصه تو در تو

راهی بر پیشانیست

و صبح در راه است

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:49 توسط هلمن| |

روزی دروغ به حقيقت گفت:

 آيا ميل داری با هم به دريا برويم و شنا کنيم؟

حقيقت ساده لوح،

گول خورد و پيشنهاد دروغ را پذيرفت...

 آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

 وقتی که به ساحل رسيدند

حقيقت لباس هايش رو درآورد و مشغول شنا شد...

آنگاه دروغ حيله گر لباس های حقيقت را پوشيد و از آنجا گريخت...

از آن پس هميشه حقيقت عريان و زشت به نظر می رسد

 و دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته خودنمايی می کند

 

از طرف آقا حامد هدایی

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:47 توسط هلمن| |

اگر كشتي انسانيت غرق شود ، همگي انسانها مقصريم ومحكوم به غرق شدن

آياوقتي به هم دروغ مي گوئيم

 هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن ازفضائل انساني دورمي شويم؟


براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم

 ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي

 ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟

آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟

وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما نيست ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:17 توسط هلمن| |

در رنجي که ما مي بريم ، درد نه تنها در زخم هايمان ،

که در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد.

در تغيير هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهري دگرگونه مي يابند ،

همانگونه که انسان در گذر عمر ،

با تجربيات و احساساتش تحول مي يابد.

در دل هر زمستان ، تپشي از بهار

و در پوشش سياه شب، لبخندي از طلوع نمايان است .

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:13 توسط هلمن| |

 خواستم زندگي كنم..... راهم را بستند.....

 

خواستم حرف بزنم.....گفتند گناه است......

 

گريه كردم....گفتند كودكانه است......

 

خنديدم.....گفتند ديوانه است......

 

حالا كه با تمام وجود سكوت كردم .....ميگويند عاشق شده است

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:11 توسط هلمن| |

براي دادن گل به ديگران منتظر مراسم تدفين آنها نباشين

 

 

شبي خواب ديدم که جهان سراسر شادي وزيبايي است .

صبح که بيدار شدم ديدم جهان سراسر وظيفه و بايد است.

پس، رفتم وآن وظايف را به انجام رساندم

 و ديدم به راستي جهان سراسر زيبايي و شادي است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:7 توسط هلمن| |

در اين شهري که دزدان

عصا از کور ميدزدند .........

من از خوش باوري اينجا

محبت جستجو کردم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:0 توسط هلمن| |


Design By : Night Skin